





خلاصه قسمت ۵۰ سریال جواهری در قصر
افسر مین نامه استفاشو تحویل میده و با یانگوم فرار میکنند.
همه از این که یانگوم قرار هست پزشک شاه بشه ناراحت هستن و میخوان از این کار
جلوگیری کنند.
یانگوم به افسر مین میگه شما باید همه چیز را به خاطر من رها کنید این قبوله؟؟؟ عنوان یک
روستایی زندگی کنید این قبوله؟؟؟ و ...افسر مین میگه همه اینهایی که گفتی قبوله...
یانگوم وافسر مین به جایی میرسن که رودخانه هست و افسر مین به یانگوم میگه پشت من
سوار شو یانگوم اولی خجالت میکشه ولی بعد سوار میشه.
وقتی یانگوم و افسر مین در حال رفتن هستند سربازان از راه میرسن و میگن شما باید برگردید
اما افسر مین قبول نمیکنه و به راهشون ادامه میدن اما دوباره رئیس گارد سلطنتی میاد
جلوشون و میگه چطور میتونی با یک بانوی پزشکی که باید پزشک شخصی شاه بشه فرار
کنی و مجبورشون میکنن که برگردن.
رئیس گارد سلطنتی به یانگوم میگه تو باید فرماه شاه را رد کنی...
افسر مین به یانگوم میگه تو نباید این دستور را رد کنی چون این در تاریخ چوسان نادر خواهد
بود.
یک جلسه تشکیل میشه و توی جلسه به یانگوم میگن که باید فرمان شاه را رد کنی.
ملکه به یانگوم میگه تو باید بانوی همراه من باشی و دستور شاه را رد کنی.
روز بعد یانگوم میره پیش شاه ، شاه بعد از کلنجار با وزیران به یانگوم میگه من می خوام که
تو پزشک من باشی آیا قبول میکنی ؟؟؟ یانگوم هم میگه من قبول میکنم.
مادر شاه به همراه ملکه میره پیش شاه و به شاه میگه که باید از فرمانت صرف نظر کنی.
استاد یانگوم استفا خودشو به رئیس پزشکان میده و یانگوم از این موضوع با خبر میشه و
میره پیش استادش و میگه چرا این کارو کردید و استاد میگه اگر چه تو اینو نمیخواستی ولی
من به خاطر تو دارم نابود میشم...
بعد از استاد یانگوم همه تصمیم میگیرن استفا بدن...
مادر شاه از این موضوع که شاه و یانگوم در مقر بانو سوک وون(یونسنگ) با هم ملاقات
کردند با خبر میشه و میره پیش بانو سوک وون و میگه چرا تو این کارو کردی می خواستی
به شاه نزدیک بشی!!! ولی بانو سوک وون میگه من حتی در مورد این چیزا فکر هم نکردم.
وقتی بانو سوک وون داره میره به مقر خودش چون خیلی ناراحته میخوره زمین و حالش بد
میشه.
به یانگوم خبر میدن و یانگوم میگه باید زایمانش انجام بشه و این یک زایمان زود هنگام
هست.
بانو سوک وون میبرن اتاق زایمان و وقتی داره بچرو به دنیا میاره بی هوش میشه یانگوم اونو
طب سوزنی میکنه و به هوش میاد......بانتو سوک وون دوباره بی هوش میشه و یانگوم
دوباره اونو به هوش میاره بلاخره نوزاد به دنیا میاد اما حال بانو سوک وون اصلا خوب
نیست.
یونسنگ میمیره ولی با تلاش یانگوم دوباره به زندگی برمیگرده.
بعد از این اتفاق یانگوم میره پیش شاه و میگه لطفا فرمانتونو پس بگیرید که یک دفه ملازم
ارشد میاد تو و میگه حال پرنس کیانگ وون حالشون بده...






