داستان های کوتاه





مادر ![]()
مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که
در شهر دیگر بود سفارش دهد تا برایش ارسال کند . وقتی از گل فروشی خارج
شددختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد .
مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : (دختر خوب چرا گریه می کنی؟)
دخترک در حالی که گریه کرد گفت :(می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز
بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود . مرد لبخندی
زد و گفت : (با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم). وقتی از
گل فروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست می خواهم تو را
برسانم ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت آنجا و به قبرستان آن طرف اشاره
کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبره تازه نشست و گل را آنجا
گذاشت مرد دلش شکست طاقت نیاورد به گل فروشی بر گشت دسته گل را گرفت
و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .