داستان های کوتاه

 

 

 مادر

 

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که

 

 در شهر دیگر بود سفارش دهد تا برایش ارسال کند . وقتی از گل فروشی خارج

 

 شددختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد .

 

مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : (دختر خوب چرا گریه می کنی؟)

 

دخترک در حالی که گریه کرد گفت :(می خواستم برای مادرم یک شاخه گل رز

 

 بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود . مرد لبخندی

 

 زد و گفت : (با من بیا من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم). وقتی از

 

 گل فروشی خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست می خواهم تو را

 

 برسانم ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت آنجا و به قبرستان آن طرف اشاره

 

کرد. مرد او را به قبرستان برد و دختر روی یک قبره تازه نشست و گل را آنجا

 

 گذاشت مرد دلش شکست طاقت نیاورد به گل فروشی بر گشت دسته گل را گرفت

 

 و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد .


داستان های کوتاه

 

 

توله سگ های فروشی

 

 

 

صاحب فروشگاهی بر روی تابلوی نصب شده در بالای مغازه اش

 

 نوشته بود (( توله سگ های فروشی )) چنین تابلوهایی راه جلب

 

کردن توجه بچه های کوچک است  از این رو پسر بچه ی کوچکی

 

به صاحب فروشگاه مراجعه کرد و پرسید : توله سگ ها را چند می

 

فروشید ؟ صاحب فروشگاه پاسخ داد از 30 دلار هست تا 50 دلار

 

 .  پسر بچه دست به جیب خود برد  و مقداری پول خرد بیرون آورد

 

و گفت (( من دو دلار و سی هفت سنت دارم  ممکن است آنها را

 

ببینم ؟ صاحب فروشگاه تبسمی کرد و سوتی زد و از لانه ای سگ

 

ماده ای با پنج توله اش بیرون آمدند یکی از توله سگ ها از بقیه

 

خیلی عقب مانده بود پسر بچه بی درنگ آن توله سگ آخری را که

 

می شلید نشان داد و پرسید : آن سگ کوچولو چه ناراحتی دارد ؟

 

 صاحب فروشگاه گفت : دامپزشک او را معاینه کرده و معلوم شده

 

که کاسه ی مفصل ران ندارد او همیشه می لنگد و برای همیشه شل

 

خواهد بود .پسر کوچولو با هیجان گفت : من این توله سگ را می

 

 خرم . صاحب فروشگاه گفت : نه  نمی خواهد آن سگ کوچولو را

 

 بخری . اگر بخواهی من آن را مجانی به تو  می دهم .پسر کوچولو

 

کاملا" بر آشفت و به چشمان صاحب فروشگاه نگاه کرد . سپس

 

 انگشتش را جلو آورد و گفت :نمی خواهم تو آن را مجانی به من

 

بدهی  آن توله به اندازه ی بقیه ی توله سگ ها می ارزد . من

 

حالا دو دلار و سی و هفت سنت به شما می دهم و بقیه اش را هر

 

 ماه پنجاه سنت می پردازم تا تمام شود .صاحب مغازه پاسخ داد :

 

واقعا" لازم نیست تو آن را بخری . او هرگز نمی تواند مانند

 

توله سگ های دیگر راه برود  و بجهد و با تو بازی کند.در این

 

هنگام پسر کوچولو خم شد پاچه ی شلوار پای چپ خود را بالا کشید

 

و پای معیوبش راکه بستی فلزی داشت نشان داد و به صاحب

 

فروشگاه نگریست و گفت :  (( خود من خوب راه نمی روم و سگ

 

کوچولو کسی را لازم دارد که حال او را درک کند ! ))

 

 

 

 

                                                  اثری  زیبا از دان کلارک   

 

 

داستان کوتاه

 

ارزش واقعی

 

 

 

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند

 

 یک اسکناس بیست دلاری از جیبش بیرون آورد و پرسید : چه کسی

 

 مایل است این اسکناس را داشته باشد ؟ دست همه حاضرین بالا رفت .

 

 سخنران گفت : من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل

 

 از آن می خواهم کاری بکنم . و سپس در برابر نگاه های متعجب

 

 اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید : چه کسی هنوز مایل است این

 

 اسکناس را داشته باشد ؟ و باز دست های حاضرین بالا رفت . این بار

 

 مرد اسکناس مچاله شده را به  زمین انداخت و چند بار آن را لگدمال

 

 کرد و پرسید : خوب حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس

 

 شود ؟ و باز دست همه بالا رفت . سخنران گفت : دوستان با این بلاهایی

 

 که من سر اسکناس آوردم از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما

 

 خواهان آن هستید .و ادامه داد در زندگی واقعی هم همین طور است ما

 

 در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی که رو به رو

 

 می شوید خم می شویم مچاله می شویم خاک آلود می شوید و احساس

 

 می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم اینگونه نیست و صرف نظراز

 

 این که چه بلایی سرمان آمده است هرگز ارزش خود را از دست

 

 نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند آدم پرارزشی هستیم .

 

 

 

داستان کوتاه

 

مانع

 

 در زمان قدیم پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده

 

 قرار داد و برای آنکه عکس العمل  مردم را ببیند

 

 خودش را جایی مخفی کرد بعضی از بازرگانان و

 

 ندیمان ثروتمند پادشاه بی  تفاوت از کنار تخته سنگ

 

گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهر

 

 بی نظمی است.حاکم این شهر عجب فردی بی عرضه ای

 

 است و... با وجوداین هیچ کس تخته  سنگ را بر

 

 نداشت. نزدیک غروب یک روستایی  که پشتش بار

 

 میوه و سبزیجات بود نزدیک سنگ شد. بارهایش را

 

زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از

 

 وسط  جاده برداشت وآن را  کناری قرار داد. ناگهان

 

 کیسه را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرار

 

 داده شده بود. کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های

 

 طلا و یک یادداشت پیدا  کرد. پادشاه در آن یادداشت

 

 نوشته بود:((هر سد و مانعی می تواند یک شانس

 

 برای تغییر  زندگی انسان باشد))